تبليغاتX
یه نفر مثل همه آدما

























یه نفر مثل همه آدما

شب عبور شما را شهاب لازم نیست

که با حضور شما آفتاب لازم نیست

در این چمن که ز گلهای برگزیده پر است

برای چیدن گل ، انتخاب لازم نیست

خیال دار تو را خصم از چه می بافد ؟

گلوی شوق که باشد طناب لازم نیست

ز بس که گریه نگردم غرور بغض شکست

برای غسل دل مرده آب لازم نیست

کجاست جای تو ؟  از آفتاب می پرسم

سوال روشن ما را جواب لازم نیست

ز پشت پنجره بر خیز تا به کوچه رویم

برای دیدن تصویر ، قاب لازم نیست

--------------------

پ.ن قیصر امین پور

نوشته شده در دوشنبه پنجم دی 1390ساعت 0:40 توسط علی رضا| |

به نام خدای مهربون

باز قبل از ادامه این نوشته احتمالا قسمت سوم داشته باشه به دلیل اینکه هنوز اتفاق نیفتاده

قسمت قبلی رو یه نمه زود تموم کردم ولی عیب نداره

بریم سراغ قسمت دوم

تهران چهارشنبه همون ساعت قبلی

بعد بهم گفت که برو پیش عریضه نویس و از صاحب سیم شکایت کن منم رفتم بعد از دادن مبلغی شکواییه رو تنظیم کردم و گفت برو قسمت ارجاع منم با خیال راحت رفتم قسمت ارجاع و با خیال ناراحت اومدم بیرون چون بعد از منتظر موندا و تنظیم پرونده دزدان و دعواکننده های موجود در اونجا کاغذ رو بهشون دادم و خیلی راحت برگه رو بهم برگردوند وگفت برو دزفول :((

منم در حالی که داشتم شاخ در میاوردم برای اطمینان گفتم کجا؟ اوشونم گفتند دزفول

منم مستقیم اومدم خونه دو به شک بودم که برم یا نرم و کلا بیخیال گوشی بشم

دو سه بار هم رفتم کلانتری محل و سوال کردم که امکان داره از همینجا پیگیری کنیم یا نه که جواب منفی بود

نشستم پشت کامپیوتر رو کلی سرچ کردم که من حالا اگه برم اونجا چی می شود و چی نمی شود

چون باز به پنج شنبه و جمعه برخورد کرده بودم از نظر گرفتن اطلاعات از طریق تلفن به نتیجه خاصی نرسیدم

نتیجه این شد که من باید برم اونجا مامور ببرم دم خونه طرف یقه طرف رو بگیرم ببرمش کلانتری گوشی رو بگیرم بیام تهران همین

دو دوتا چهارتا که کردم به خودم گفتم ۱ روزه میرم برمی گردم

اینجاست که حافظ می فرماید

ما ز یاران چشم یاری داشتیم             خود غلط بود آنچه می پنداشتیم

توی سرچ هایی که انجام دادم به نکته جالب توجهی برخورد کردم که افتتاح پاسگاه سنجر (منطقه ردیابی ) بود که طی یکی دو هفته اخیر افتتاح شده بود اینم سندش

پاسگاه منطقه سنجر دزفول گشایش یافت

که خیلی تاثیر زیادی در روند کاریم داشت

تهران پنج شنبه حدود ساعت ۵ عصر

رفتم ترمینال که بلیط بگبرم چون تو سایت شرکت ها هیچی پیدا نشد خلاصه از شرکت سیر و سفر بلیط گرفتم واسه دزفول برای ساعت ۶ عصر جمعه که پرسیدم گفتند ساعت ۵ و نیم صبح میرسی دزفول

تهران جمعه حدود ساعت ۶ عصر

با عجله رفتم ترمینال دنبال اتوبوس سیرو سفر گشتم اما چیزی به عنوان سیرو سفری که بخواد بره اهواز (دزفول تو مسیرشه) ندیدم از چند نفر پرسیدم خلاصه گفت بیا اینجاست اتوبوسش منم دقت به شرکتش نکردم رفتم تو اتوبوس دیدم یه شماره ۱۳ هم اونجا نشسته شک کردم گفتم آقا دزفول میرید گفت آره هر جا بخوایی می ریم خلاصه نشستم دیدم ملت دارن میان بالا بلیط شرکت جوان سیر ایثار دستشونه!!!! بعدا تو راه دیدم بله اتوبوس جوان سیره آخرمن نفهمیدم درست سواره شدم یا نه چون چند نفر دیگه که بلیط سیرو سفر هم داشتن سوار شدند بیسکویت هایی که که می دادند تو جعبه سیرو سفر بود پخش می کردند

خلاصه به هر ترتیب گفتم میشینیم حالا هر چی شد

با حالت خیلی ناجوری سفر رو شروع کردیم و ....

اندیمشک شنبه ۵ صبح

درحالی که شاید توی ۱۱ ساعت مسیر ۲ سه ساعت بیشتر نتونسته بودم بخوابم عوارضی اندیمشک به راننده گفتم آقا دزفول میرید آقای راننده هم گفته نه :(

منم چی می تونستم بگم دیگه

خلاصه ما رو یه جایی پیاده کرد که ماشین دزفول بود( البته لازم به گفتنه که به دلیل گسترده شدن دزفول یا اندیمشک این دو تا شهرستان به هم چسبیدن ) و باز با دادن مبلغی رفتم دزفول

دزفول شنبه ۵:۲۰ دقیقه صبح

رسیدیم به یه میدون مسیر دادگستری رو پرسیدم آقاهه هم با اینکه خودش بچه دزفول بود عکس جهت دادگستری رو بهم نشون داد (البته فقط میخواستم مسیرش رو بدونم با اینکه از قبل از نقشه نگاه کرده بودم واسه اطمینان) تو مسیر هم آدرس هایی که مسافرهای دیگه می خواستن برن رو هم از من می پرسید :)

خلاصه منم جهت عکس دادگستری رفتم و رفتم تو کوچه پس کوچه ها و هوا هم سرد بود (آدم یاد کارتون کزت با پدر بزرگش می افتاد) کوچه ها هم خلوت طوری که هیچی پر نمی زد :) دنبال مسجد می گشتم که یه دفعه یه مناره بزرگ از دور دیدم در حالی که حال کرده بود داشتم به سمتش می رفتم که ناگهان صدای آشنایی شنیدم که می گفت واق واق البته خدار رو شکر که توی خونه بود سر صبحی سنسورهاش کار افتاده بود خواستم سریع رد بشم از اونجا که باز ناگهان رودخونه دز رو جلوی چشمم دیدم و کلا بیخیال همه چیز شدم در حالی که سگه همچنان پارس می کرد با نهایت سرعت و قدرت هر چی اومده بودم رو با حالت دو برگشتم و خودم و رسوندم به خیابان اصلی و به سمت اون مناره رفتم و از پل رود دز ردشدم و خدا رو شکر کردم که تصمیم نگرفتم با شنا از رود دز رد بشم چون اونور رود سه تا سگ بودند آدم که هیچی دنبال همه ماشین عبوری ها می دویدند و حتما اینجا نبودم که بخوام چیزی نویسم

خلاصه راه رو ادامه دادم همچنان مردم از من سوال می کردند حالا نمی دونم چی در من دیده بودند؟

رسیدم به مناره که با تعجب و خوشحالی دیدم مناره واسه امامزاده سبزه قبا بود و تنها جایی که من تو دزفول می شناختم و یه بار رفته بودم

دزفول شنبه ساعت نزدیک ۸ جلوی دادگستری

جوری خودم رو رسوندم دادگستری که سروقت به کارم برسم از اونجایی که می خواستند دادگستری هم نقشی در اشتغال زایی داشته باشه قسمت تحویل گوشی رو به ببخش خصوصی واگذار کرده بود که طی گرفتن مبلغی گوشی رو نگه داری کنن که به همین علت من بعدا ۱۰ دقیقه یک ربع بعد از باز شدن در دادگستری من همچنان منتظر تحویل گوشی بودم خلاصه گوشی رو تحویل دادم و رفتمدر وردروی که کیفم رو بگردن حالا نمیدونم سرباز بود یا کادر بود یه لحظه فکر کردم دارم می رم استخبارات عراق!!!! یه اقای قد بلند هیکلی وایساده بود اونجا بازرسی می کرد (این یه تیکه رو شاید ده بار رفتم وامودو کیم رو بازررسی کردن)اونجا رو هم رد کردم رفتم پیش انتظامات دادگستری موضوع رو بهش گفتم و اونم گفت باید بری پیش عریض نویس بیرون دادگستری

رفتم و موضوع رو بهش گفتم و آقاهه گفت چرا نیابت نگرفتی یه کی دیگه می گفت اصلا چرا این کاغذا رو به تو دادن!!!! خلاصه داشتن مارو پشیمون می کردند که گفتش برو پیش دادستان و اونم گفت مشکلی نیست برو تمبر بزن بیرون ساختمونه

منم رفتم با دادن مبلغ تقریبا زیادی عکس تمبر و برای من چاپ کرد

منم خوشحال از اینکه کارم داره راه میفته تمبر زدم و دادم دادستانی که نامه ارجاع به کلانتری بزنه بعد از حدود بیست دقیقه مدارک رو به کاغذ ارجاع که توش ثبت شوده بود پاسگاه سنجر گرفتم و رفتم که برم

پاسگاه هم بیرون شهر بود

مجبوری یه دربست گرفتم (شما یه دربست می گین یه دربست می شنوید اونجا چند نفرهم تو ماشین باشن بازم دربست حساب میشه!!!!) خلاصه بعد از رسوندن نفر دیگه تو ماشین حرکت کردیم به سمت پاسگاه سنجر آقای راننده هی می گفت سنجر پاسگاه نداره منم هی بهش می گفتم نه اگه نداره پس چرا دادگستری به اونجا نامه زد خلاصه از اون اصرار و از من کتمان

تو راه سر صحبت رو باز کرد هی گفت هی گفت حالا منم درست متوجه نمی شدم چی میگه منم می گفتم بله درسته اینا بماند

بعد از کلی پرس و جو رسیدن به پاسگاه سنجر و رفتن ماشین

دیدم یه محوطه به اندازه ۲۵۰ تا ۳۰۰ متر حیاط وسطش هم یک ساختمان که چه عرض کنم اتاق وجود داره وچند نفر درونش نشستن و دارن خاطرات تعریف می کنن با خوشحالی رفتم موضوع و بهشون گفتم و کاغذ ها رو بهشون نشون دادم اما

فقط در جواب بهم گفتن اینجا ما هیچ امکاناتی نداریم نه موتوری نه ماشینی نه ماموری اصلا کار اداری ما اینجا انجام نمیدیم

با درودی به روح خبرگزاری ایرنا و تعجب از اینکه خود دادگستری هم با اینکه دزفول شهر کوچیکیه از وجود و عدم پاسگاه ها خبر نداشتند به سمت جاته (جاده) وبعد به سمت دادگستری برای تغییر کلانتری حرکت کردم

دزفول شنبه ساعت ۱۰:۳۰ دادگستری

خلاصه منم با ناراحتی از صرف هزینه و هیچ کار نکردن وقت رو از دست دادن برگشتم دادگستری بعد از گذشتن از صف یک کیلومتری ورودی دادسرا و رفتن داخل ودادن مدارک مسئوله مربوطه هم خیلی راحت وبدون هیچ تشریفاتی عبارت سنجر رو خط خطی کرد و نوشت قبله ای

منم بعد از پرس و جو فهمیدم ۵، ۶ کیلومتر از دزفول فاصله داره

خلاصه به همون طریق قبلی که گفتم دربست گرفتم و رفتم به امید اینکه مامور رو بدن ببرم!

خلاصه تو مسیر هم باز آقای راننده از دزدی گوشی زن پسرش در حین سوار بود روی موتور و از مزاحمت های تلفنی بعد از سرقت گوشی یه بخت برگشته و گفت و تااینکه رسیدیم به پاسگاه قبله ای

اول رفتم گفتند باید برای اتاق فرمانده منم رفتم اونجا و اونجا بود که فهمیدم تا الان چه اشتباه فکر می کردم

زیر نامه دادگاه به همچین مضمونی نوشت که اظهارات منو ثبت کنند (یعنی این همه نامه بگیر ببرو اینا فقط برای ثبت اظهارات من بود!!!!!:(( واقعا زور داره واسه آدم)

خلاصه بعد ازکلی معطلی بدون هیچ تلفن و بیسیمی نوبت به من رسید

یه چیزایی باید تهیه می کردم که بعد از چند بار رفتن و اومدن دویدن به بین یه مغازه و کلانتری و کپی گرفتن از کاغذا ها و جعبه موبایل تازه شروع کرد به تشکیل پرونده تا اون موقع همه چیز اروم بود که نوبت من که رسید تلفن ها و بیسیم ها شروع به کار کردند :((((

خلاصه بعد از یکساعت و نیم الافی کار تموم شد گفت فردا پرونده رو می فرستیم یه سرباز به نام بغلانی بیاره دادسرا ساعت ۸ صبح اونجا باش

بماند که شب کجا و چه جوری گذشت

دزفول یک شنبه ۸ صبح

من رو حساب اینکه  این ساعت از دهان یک نظامی با نظم گفته شده ساعت ۱۰ دقیقه به هشت دم دادگستری بودم و ساعت ۸ رفتم داخل

خلاصه خلاصه اینکه من تا ساعت ۹:۳۰ صبح دنبال سرباز می گشتم معطل سرباز محترم موندم تا پرونده ها رو از پاسگاه بیار دادسرا

اونم اومده بود تو دادسرا پرونده رو گذاشته بود تو دفتر دادستانی و تو دادسرا می چرخید

من که پیگیر پرونده شدم که چی شد گفتند باید بری از سربازی که آورده بپرسی گفتم ججججججججججان

حالا فکر کنید که توی این شلوغی دادسرا من از کجا سربازی رو که نمی شناسم پیدا کنم :( 

بازم خلاصه بعد از نیم ساعت بالا و پایین رفتن سرباز مربوط رو پیدا کردم و پیگیر شدم

اونم پرونده رو از این اتاق به اون اتاق می برد تا رسید به اتاق باز پرسی پنجم دادگاه عمومی

بعد ازدو ساعت الافی و تحمل خستگی یکی دو روزه دوباره سرباز مربوطه که مثل الکترون آزاد توی دادسرا می چرخید یافتم و ازش خواستم که نتیجه کار رو بهم بگه ودر ضمن بهشون بگه من از شهرستان اومدم ودانشجوام واینا چون من نمیتونستم توی اتاق بازپرس تردد کنم و درضمن پرونده رو به دلیل قضایی شدن و کد خوردن واینا به خودم نمی دادن  

خلاصه خلاصه

گفت پیگیری باش نامه می فرستیم کلانتری طرف رو احضار می کنیم

حالا آیا بیاد یا نیاد مثل اینکه تازه بعد از سه بار نیومدن حکم جلبش صادری میشه (یعنی همون چیزی که من به خاطرش رفتم اونجا)

بعد وقتی اومد تو حداقل یک بار رو باید بیایی در ادامه با تلفن پیگیری کن

حالا توی این هاگیر واگیر شانس داشته باشیم آدرسی که برای خرید سیم ثبت شده درست باشه

-------------------------------------

پ.ن۱

نکته جالب اینکه و کلانتری با وجود اعتراضی که من با وجود همچین قانون دست و پاگیر و بازدارنده البته برای مالباخته داشتم ایشون خیلی خیلی زیاد دفاع کردن از این قانون و بروکراسی

پ.ن۲

ایشالله در صورت وقوع ادامه رو می نویسیم

پ.ن۳

اگر خسته شدید از خوندن فقط می تونم بگم خسته نباشید :)

پ.ن۴

مواظب خودتون و داشته هاتون باشید

پ.ن ۵

رفتیم بیرون از تاکسی داره می پرسم آقا پمپ بنزین کجاست ؟ میگه میشه ۲۰۰ تومن !!!!!!!!!!

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390ساعت 8:55 توسط علی رضا| |

به نام خدای مهربون

قبل از اینکه نوشتن رو شروع کنم می خوام بگم که شاید این تجربه من برای خیلی ها خاطره باشه یا خبر داشته باشن ولی خوندنش هم خالی از لطف نیست

این مطلب دو قسمت داره که احتمالا توی دوتا پست می نویسم

بریم سر اصل مطلب که اول یک مقدمه با جزییات ازش می گم

داستان از اونجایی شروع شد که ....

قم سه شنبه (ساعت رو بیخیالش)

روز سه شنبه حدود یک ماه و نیم پیش بود که طبق معمول رفتم قم البته نه برای زیارت برای رفتن به دانشگاه بعد از گذروندن یک روز سخت که از ۸ صبح تا ۷ شب کلاس داشتم با دوستم تصمیم گرفتیم به جای اینکه بریم مسافرخونه که شب رو اونجا بگذرونیم چون فرداش دوباره از ۸ صبح کلاس داشتم بریم جمکران شب اونجا بمونیم

خلاصه بعد از مراسم در حالی که خسته بودیم تصمیم گرفتیم بریم زیر زمین زیر شبستان که چند وقتی هست به بنای اصلی اضافه کردن بریم داشتیم می رفتیم تو که یه آقایی به رفیقش داشت می گفت که مواظب باش گوشیت باش چند وقت پیش گوشیمو اینجا دزدیدن

طبق معمول من جدی نگرفتم قضیه رو چون تاحالا اتفاقی برام نیفتاده بود

خلاصه تصمیم گرفتم گوشی رو بذارم تو کیفم و کیف رو بذارم زیر سرم تا اون موقع همه چیز خوب پیش میرفت تا اینکه صبح شد نزدیکای اذان موقع خوندن قرآن از خواب بیدار شدم خواب آلود و خسته گوشی رو از کیفم در آوردم به ساعت نگاه کردم آمممممما و باز هم طبق عادت گوشی رو تو دستم نگه داشتم حین خوندن قرآن چند باری هم بیدار شدم به ساعت نگاه می کردم هنوز گوشی تو دستم بود و بازم آممممما دلابسوزه برای اون لحظه ای که احساس کردم چیزی تو دستم نیست ونیم ساعتی هم از اذان صبح گذشته خلاصه متوجه شدیم که بله ولی هنوز داغ بودم و متوجه عمق قضیه نبودم خلاصه رفتیم با دلی آروم نماز رو خوندیم و رفتیم اینور اونور به گوشی هم زنگ می زدم ومی گفت در دسترس نمی باشد بعد متوجه شدم اگر باتری رو بدون خاموش کردن گوشی از موبایل خارج کنن تا چند ساعت که بهش زنگ بزنی میگه در دسترس نمی باشد بعد با یه آقای بخت برگشته ای که مثل من از خستگی و البته سهل انگاری گوشیش رو سرقت کرده بودن و از قضا اصفهانی هم بودن :) رفتیم انتظامات )ولی گوشی ایشون کجا و واسه من کجا)و اونها هم در اوج دادن دلداری گفتن که احتمال ۱ درصد گوشیتون پیدا میشه و اونم معلوم نیست!!!!!!! بعد یک شماره بهمون دادن که بعدا زنگ بزین پیگیر بشیم ولی بعدا هم که زنگ زدیم خبری نشد

خلاصه رفتیم سر کلاس و بعد از یک مدت که تازه فهمیده بودم چه بایی سرمون اومده مجبور شدم قم رو به مقصد تهران ترک کنم!

تهران چهارشنبه ساعت ۱۱

رسیدم تهران رفتم اول سیم عزیزم رو سوزوندم و جاش یک سیم کارت که توی گوشی بیست تومنی بذاری سه ساعت طول میکشه بیاد بالا تحویل اینجانب گردید از اونور هم رفتم کلانتری که ای کاش نمی رفتم بعد حدود یکی دوساعت گشتن دنبال کلانتری وکلی پرس و جو کلانتری رو توی کوچه پس کوچه ای که من نمی دونم اگر اتفاقی تو اون منطقه بیفته اونا چند سال بعد خواهند رسید پیدا کردم خلاصه رفتم قضیه رو تعریف کردم و چون وقت گذشته بود بعد از ظهر بود بهم گفت فردا ۵ شنبه ۸ صبح برو دادگستری و پرونده تشکیل بده. منم دست از پا دراز تر و ناامید برگشتم خونه و قضیه رو برای بقیه تعریف کردم

تهران پنج شنبه ساعت ۹:۳۰

صبح رفتم دادگستری همینجوری داشتم به در دادگستری نزدیک میشدم دیدم همه چی آرومه هیچ خبری هم نیست دیدم یه آقا نشسته رو صندلی و روزنامه می خونه بهش گفتم آقا این در دادگستری کجاست (منم که تازه وارد گفتم شاید دارم اشتباه می کنم ) در کمال آرامش بهم گفت پنج شنبه ها تعطیله فقط قاضی کشک یک ساعت میاد میره اونم فقط به پرونده های کیفری و اینا رسیدگی می کنه!!!! منم گفتم مممممممممممممممم خلاصه من یک ساعت صبر کردم جمعیت زیاد شده بعد دیگه مطمئن شدم که حقیقت داره که من هنوز باورم نمیشه که جایی به این مهمی که در بدترین حالتش فقط جمعه باید تعطیل باشه تعطیله !!!!! که همچون منی کارش به پنجشنبه بخوره دیگه رسما به هوا میره که خیلی از مسائل هست که خیلی خیلی حاد تر از این قضیه هستش ولی ... خلاصه با همون حال خرابی که داشتم که اصلا نمی خوام دیگه به یاد بیارمش باز دست از پا درازتر برگشتم خونه و منتظر شنبه شدم

تهران شنبه ساعت ۹

صبح رفتم دادگستری اول کار گفتن باید بری پیش عریضه نویس (هزینه ها رو تو کل تعریفم فاکتور می گیرم چونبه نظرم گفتنش زیاد خوش آیند نیست) داستان رو براش گفتم گفتش چون اسمش طرف رو نمی دونی باید اعلام مفقودی کنی خلاصه بعد کلی اینور و اونو رفتن به شورای حل اختلاف بهم سه تا کاغذ دادن گفتن اینا رو ببر بده همراه اول حول و حوش میدون ونک و ایرانسل نزدیک زیر پل میرداماد اگر اشتباه نکنم و تالیا در خیابان مطهری منم کاغذا رو گرفتم بردم به آدرساشون که بدم که گوشی رو به وسیله شماره سریالش ردیابی کنن که هرکدام به ترتیب بعد از ۴۰ روز ۳۰ روز ۵۰ روز اگه تو دادگستری از گزارش ردیابیشون خبری نشد باید می رفتم خود شرکتشون پیگیری می کردم (اتفاقات حین بردن هم بماند)

منم که شنیده بودم بعد از ده ، بیست روز اگر ردیابی و پیدا بشه از کلانتری زنگ می زنن خونه میگن بیا گوشیتونو تحویل بگیرین البته یه مراحل دادگاهی کوچیکی هم این باید برای تحویل انجام میشد که یماند

تهران چهارشنبه ساعت حدود ۱۱

بعد از حدود گذشت یک ماه و نیم چون از جایی خبری نشده بود به خاطر همین هم توی این مدت پیگری خاصی نکردم بعد از برگشتن از دانشگاه و اومدن به تهران تصمیم گرفتم برم سری به دادگستری بزنم و ببینم خبری شده یانه با حالت خسته ای رفتم اونجا و اون آقای مسئول کاغذ های نامه های ارسالی از اپراتور ها رو ورق می زد که ناگهان...

یدونه کاغذ آورد بیرون آقا گوشیت ردیابی شده و یه نگاه به کاغذ کرد وبهم گفتم تو دزفول ردش رو زدن!!!!! لطفا کانال رو عوض نکنید درست خوندید دزززززززززززفولللللللللللللللل

منم در کمال ارامش خدا رو شکر کردم و اصلا به هوا نپریدم

با اینکه خبر نداشتم اما

این آرامش قبل از طوفان بود ....

----------------------------------

پ.ن ۱

نتیجه تا اینجا که نگید همه اتفاقات واسه بقیه اس شاید یه روز برای شما باشه

پ.ن۲

اینو فهمیدم که تا کسی چیزی از اموالش به سرقت نره با نابود نشه هرچه قدر هم که براش تعریف کنن همیچ موقع نمی تونه حتی تصورش رو هم بکنه چه برسه بخواد حس کنه

پ.ن۳

ببخشید اگه خیلی عامیانه نوشتم و خوب نبود

پ.ن۴

ادامه در پست بعد

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390ساعت 22:10 توسط علی رضا| |

نه من آنم که ز فيض نگهت چشم بپوشم

نه تو آني که گدا را ننوازي به نگاهي

در اگر باز نگردد ، نروم باز به جايي

پشت ديوار نشينم ، چو گدا بر سر راهي

کس به غير از تو نخواهم

چه بخواهي چه نخواهي

باز کن در ، که جز اين خانه مرا نيست پناهي

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آبان 1390ساعت 10:49 توسط علی رضا| |

بازی روزگار را نمی فهمم!

من تو را دوست می دارم... تو دیگری را... دیگری مرا... و همه ما تنهاییم! 

داستان غم انگیز زندگی این نیست که انسانها فنا می شوند،

این است که آنان از دوست داشتن باز می مانند.

همیشه هر چیزی را که دوست داریم به دست نمی آوریم،

پس بیاییم آنچه را که به دست می آوریم دوست بداریم.

انسان عاشق زیبایی نمی شود،

بلكه آنچه عاشقش می شود در نظرش زیباست!

انسان های بزرگ دو دل دارند؛

دلی که درد می کشد و پنهان است و دلی که میخندد و آشکار است.

همه دوست دارند که به بهشت بروند،

ولی کسی دوست ندارد که بمیرد ... !

عشق مانند نواختن پیانو است،

ابتدا باید نواختن را بر اساس قواعد یاد بگیری. سپس قواعد را فراموش کنی و با قلبت بنوازی.

دنیا آنقدر وسیع هست که برای همه مخلوقات جایی باشد،

پس به جای آنکه جای کسی را بگیریم تلاش کنیم جای واقعی خود را بیابیم.

‏‏اگر انسانها بدانند فرصت باهم بودنشان چقدر محدود است؛

محبتشان نسبت به یکدیگر نامحدود می شود.

عشق در لحظه پدید می آید

و دوست داشتن در امتداد زمان

و این اساسی ترین تفاوت میان عشق و دوست داشتن است.

راه دوست داشتن هر چیز درک این واقعیت است که امکان دارد از دست برود

انسان چیست ؟

شنبه: به دنیا می آید.

یكشنبه: راه می رود.

دوشنبه: عاشق می شود.

سه شنبه: شكست می خورد.

چهارشنبه: ازدواج می كند.

پنج شنبه: به بستر بیماری می افتد.

جمعه: می میرد.

فرصتهای زندگی را دریابیم و بدانیم که فرصت با هم بودن چقدر محدود است...

----------------------------------------------------

پ.ن از دست نوشته های پروفسور حسابی

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم شهریور 1390ساعت 14:31 توسط علی رضا| |

سال نو بر همه مبارک باشه

انشالله که سال خوبی همراه با شادی و نشاط داشته باشید

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اسفند 1389ساعت 13:30 توسط علی رضا| |

روزی دوستی از ملانصرالدین پرسید : ملا ، آیا تا بحال به فکر ازدواج افتادی ؟
ملا در جوابش گفت : بله ، زمانی که جوان بودم به فکر ازدواج افتادم
دوستش دوباره پرسید : خب ، چی شد ؟
ملا جواب داد : بر خرم سوار شده و به هند سفر کردم ، در آنجا با دختری آشنا شدم که بسیار زیبا بود ولی من او را نخواستم ، چون از مغز خالی بود
به شیراز رفتم : دختری دیدم بسیار تیزهوش و دانا ، ولی من او  را هم نخواستم ، چون زیبا نبود
ولی آخر به بغداد رفتم و با دختری آشنا شدم که هم بسیار زیبا و همینکه ، خیلی دانا و خردمند و تیزهوش بود . ولی با او هم ازدواج نکردم
دوستش کنجاوانه پرسید : چرا ؟
ملا گفت : برای اینکه او خودش هم به دنبال چیزی میگشت ، که من می گشتم!!!!
نوشته شده در جمعه بیست و نهم بهمن 1389ساعت 17:37 توسط علی رضا| |

می تازی همزاد عصیان

به شکار ستاره ها رهسپاری

دستانت از درخشش تیر و کمان سرشار

اینجا که من هستم

آسمان خوشه کهکشان کی آویزد

کو چشمی

آرزومند ؟

با ترس و شیفتگی در برکه فیروزه گون گلهای سپید می کنی

و هر آن به مار سیاهی می نگری گلچین بی تاب

و اینجا افسانه نمی گویم

نیش مار نوشابه گل ارمغان آورد

بیداری ات را جادو می زند

سیب باغ ترا پنجه دیوی می رباید

و قصه نمی پردازم

در باغستان من

شاخه بارورم خم می شود

بی نیازی دست ها پاسخ می دهد

در بیشه تو آهو سر می کشد به صدایی می رمد

در جنگل من از درندگی نام و نشان نیست

در سایه آفتاب دیارت قصه خیر و شر می شنوی

من شکفتن ها را می شنوم

و جویبار از آن سوی زمان می گذرد

تو در راهی

من رسیده ام

اندوهی در چشمانت نشست رهرو نازک دل

میان ما راه درازی نیست لرزش یک برگ

تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید

ترا در بیکران دنیای تنهایان. رهایت من نخواهم کرد

-----------------

پ.ن سهراب سپهری

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم دی 1389ساعت 15:1 توسط علی رضا| |

اى كه به عشقت اسير خيل بنى آدمند

                                     سوختگان غمت با غم دل خرمند

  هر كه غمت را خريد عشرت عالم فروخت‏

                                    باخبران غمت بى خبر از عالمند

در شكن طره‏ات بسته دل عالمى است

                                     و آن همه دل بستگان عقد گشاى همند

يوسف مصربقا در همه عالم توئى‏

                                     در طلبت مرد و زن آمده با درهمند

تاج سر بوالبشر خاك شهيدان تست

                                     كاين شهدا تا ابد فخر بنى آدمند

در طلب اشك ماست رونق مرآت دل‏

                                     كاين درر با فروغ پر تو جام جمند

چون به جهان خرمى جز غم روى تو نيست‏

                                      باده كشان غمت مست شراب غمند

عقد عزاى تو بست سنت اسلام و بس‏

                                      سلسله كائنات حلقه اين ماتمند

گشت چو در كربلا رايت عشقت بلند

                                      خيل ملك در ركوع پيش لوايت خمند

خاك سر كوى تو زنده كند مرده را

                                      زانكه شهيدان او جمله مسيحا دمند

هردم از اين كشتگان گرطلبى بذل جان

                                      در قدمت جان فشان با قدمى محكمند

سر خداى ازل غيب در اسرار تست

                                      سر تو با سر حق خود ز ازل توأمند

محرم سر حبيب نيست بغير از حبيب‏

                                       پيك و رسل در ميان محرم و نامحرمند

در غم جسمت «فؤاد» اشك نبارد چرا

                                       كاين قطرات عيون زخم ترا مرهمند

---------------------------------------------------

۱.فواد کرمانی

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آذر 1389ساعت 19:23 توسط علی رضا| |

 

پادشاهی پس از اينكه بیمار شد گفت:«نصف قلمرو پادشاهی ام را به کسی می دهم که بتواند مرا معالجه کند».

تمام آدم های دانا دور هم جمع شدند تا ببیند چطور می شود شاه را معالجه کرد، اما هیچ یک ندانست. تنها یکی از مردان دانا گفت : که فکر می کند می تواند شاه را معالجه کند.

اگر یک آدم خوشبخت را پیدا کنید، پیراهنش را بردارید و تن شاه کنید، شاه معالجه می شود.شاه پیک هایش را برای پیدا کردن یک آدم خوشبخت فرستاد.

آن ها در سرتاسر مملکت سفر کردند ولی نتوانستند آدم خوشبختی پیدا کنند.حتی یک نفر پیدا نشد که کاملا راضی باشد.

آن که ثروت داشت، بیمار بود.

آن که سالم بود در فقر دست و پا می زد،

یا اگر سالم و ثروتمند بود زن و زندگی بدی داشت.

یا اگر فرزندی داشت، فرزندانش بد بودند.

خلاصه هر آدمی چیزی داشت که از آن گله و شکایت کند.

آخرهای یک شب،

پسر شاه از کنار کلبه ای محقر و فقیرانه رد می شد که شنید یک نفر دارد چیزهایی می گوید.شکر خدا که کارم را تمام کرده ام. سیر و پر غذا خورده ام و می توانم دراز بکشم و بخوابم!چه چیز دیگری می توانم بخواهم؟»

پسر شاه خوشحال شد و دستور داد که پیراهن مرد را بگیرند و پیش شاه بیاورند

و به مرد هم هر چقدر بخواهد بدهند.پیک ها برای بیرون آوردن پیراهن مرد داخل کلبه رفتند،

اما مرد خوشبخت آن قدر فقیر بود که پیراهن نداشت!!!

نوشته شده در شنبه بیست و نهم آبان 1389ساعت 15:14 توسط علی رضا| |

Design By : nightSelect.com