
کیستم من سائلی در پای دیوار شما با همه فقر و تهیدستی خریدار شما
پیشتر از آنکه بگذارند نامی روی من بود نامم با خط خوانا به طومار شما
پای تا سر دردم باشد دوایم یک نگاه ای شفای عالمی در چشم بیمار شما
به نام خدای مهربون
سلام
اول از همه از دوستان عذر خواهی می کنم که بهشون سر نمی زنم
چند وقتیه به دلایلی نمی تونم به نت بیام به خاطرهمین نمی تونم مزاحم دوستان بشم وبهشون سربزنم الان هم از یه راههای خطرناکی تونستم به نت وصل شم :)
دوم اینکه از دوستانی که با این حال سر می زنند و منو از یاد نبردن تشکر ویژه می کنم
هر چی فکر کردم چیزی به ذهنم نرسید که بخوام باهاش بلاگ رو آپ کنم
ان شاء الله اوضام درست بشه بتونم درست و حسابی بلاگ رو آپ کنم
شما هم برای من و همه دعا کنید که ان شاء الله مشکلات رفع بشه
زیاد حرف زدم
تا دیداری بعدی
یاعلی
توي كشوري يه پادشاهي زندگي ميكرد
كه خيلي مغرور ولي عاقل بود
يه روز براي پادشاه يه انگشتر به عنوان هديه آوردند
ولي رو نگين انگشتر چيزي ننوشته بود و خيلي ساده بود
شاه پرسيد اين چرا اين قدر ساده است ؟
و چرا چيزي روي آن نوشته نشده است؟
فردي كه آن انگشتر را آوره بود گفت:
من اين را آورده ام تا شما هر آنچه كه ميخواهيد روي آن بنويسيد
شاه به فكر فرو رفت كه چه چيزي بنويسد كه لايق شاه باشد
وچه جمله اي به او پند ميدهد؟
همه وزيران را صدا زد وگفت
وزيران من هر جمله و هرحرف با ارزشي كه بلد هستيد بگوييد
وزيران هم هر آنچه بلد بودند گفتند
ولي شاه از هيچكدام خوشش نيامد
دستور داد كه بروند عالمان و حكيمان را از كل
كشور جمع كنند و بياوند
وزيران هم رفتند و آوردند
شاه جلسه اي گذاشت و به همه گفت كه هر كسي
بتواند بهترين جمله را بگويد جايزه خوبي خواهد گرفت
هر كسي به چيزي گفت
باز هم شاه خوشش نيامد
تا اينكه يه پير مردي به دربار آمد و گفت با شاه كار دارم
گفتند تو با شاه چه كاري داري؟
پير مرد گفت برايش يه جمله اي آورده ام
همه خنديدند و گفتند تو و جمله
اي پير مرد تو داري ميميري تو راچه به جمله
خلاصه پير مرد با كلي التماس توانست آنها را
راضي كند كه وارد دربار شود
شاه گفت تو چه جمله اي آورده اي؟
پير مرد گفت
جمله من اينست
"هر اتفاقي كه براي ما مي افتد به نفع ماست"
شاه به فكر رفت
و خيلي از اين جمله استقبال كرد
و جايزه را به پير مرد داد
پير مرد در حال رفتن گفت ديدي كه هر اتفاقي كه مي افتد به نفع ماست
شاه خشمگين شد و گفت چه گفتي؟
تو سر من كلاه گذاشتي
پير مرد گفت نه پسرم
به نفع تو هم شد
چون تو بهترين جمله جهان را يافتي
پس از اين حرف پير مرد رفت
شاه خيلي خوشحال بود
كه بهترين جمله جهان را دارد
و دستور داد آن را روي انگشترش حك كنند
از آن به بعد شاه هر اتفاقي كه برايش پيش ميآمد
ميگفت
هر اتفاقي كه براي ما ميافتد به نفع ماست
تا جائي كه همه در دربار اين جمله را ياد گرفنه وآن را ميگفتند
كه هر اتفاقي كه براي ما ميافتد به نفع ماست
تا اينكه يه روز
پادشاه در حال پوست كندن سبيبي بود كه ناگهان
چاقو در رفت و دو تا از انگشتان شاه را بريد و قطع كرد
شاه ناراحت شد و درد مند
وزيرش به او گفت
هر اتفاقي كه ميافتد به نفع ماست
شاه عصباني شد و گفت انگشت من قطع شده تو
ميگوئي كه به نفع ما شده
به زندانبان دستور داد تا وزير را به زندان
بيندازد وتا او دستور نداده او را در نياورند
چند روزي گذشت
يك روز پادشاه به شكار رفت
و در جنگل گم شد
تنهاي تنها بود
ناگهان قبيله اي به او حمله كردند و او را گرفتند
و مي خواستند او را بخورند
شاه را بستند و او را لخت كردند
اين قبيله يك سنتي داشتند كه بايد فردي كه
خورده ميشود تمام بدنش سالم باشد
ولي پادشه دو تا انگشت نداشت
پس او را ول كردند تا برود
شاه به دربار باز گشت
و دستور داد كه وزير را از زندان در آورند
وزير آمد نزد شاه و گفت
با من چه كار داري؟
شاه به وزير خنديد و گفت
اين جمله اي كه گفتي هر اتفاي ميافتد به نفع ماست درست بود
من نجات پيدا كردم ولي اين به نفع من شد ولي تو در زندان شدي
اين چه نفعي است
شاه اين راگفت واو را مسخره كرد
وزير گفت اتفاقاً به نفع من هم شد
شاه گفت چطور؟
وزير گفت شما هر كجا كه ميرفتيد من را هم با خود ميبرديد
ولي آنجا من نبودم
اگر مي بودم آنها مرا ميخوردند
پس به نفع من هم بوده است
وزير اين را گفت و رفت
~~~~~~~~~
نكته اخلاقي
هر اتفاقي كه ميافتد به نفع ماست
.jpg)
پس ازآن غروب رفتن اولین طلوع من باش
من رسیدم رو به آخر تو بیا شروع من باش
شب از قصه جدا کن چکه کن رو باور من
خط بکش رو جای پای گریه های آخر من
اسمتو ببخش به لبهام بی تو خالیه نفس هام
رد بکش رو باور من زیر سایه بون دستام
خواب سبز رازقی باش عاشق همیشگی باش
خسته ام از تلخی شب تو طلوع زندگی باش
پس ازآن غروب رفتن اولین طلوع من باش
من رسیدم رو به آخر تو بیا شروع من باش
شب از قصه جدا کن چکه کن رو باور من
خط بکش رو جای پای گریه های آخر من
من پر از حرف سکوتم خالیم رو به سقوطم
بی تو و آبی عشقت تشنه ام کویر لوتم
نمی خوام آشفته باشم آرزوی خفته باشم
تو نذار آخر قصه حرفمو نگفته باشم
پس ازآن غروب رفتن اولین طلوع من باش
من رسیدم رو به آخر تو بیا شروع من باش
شب از قصه جدا کن چکه کن رو باور من
خط بکش رو جای پای گریه های آخر من
پس ازآن غروب رفتن اولین طلوع من باش
من رسیدم رو به آخر تو بیا شروع من باش....

به نام خدای مهربون
سلام
چند وقت پیش یک مستندی تلویزیون نشون داد در مورد بز های کوهی حالا منظورم از این حرف چیه
الان می گم
توی اون برنامه روش پیدا کردن بز ماده توسط بز نر رو برای تولید مثل نشون می داد
توی خیابون که راه می رم همیشه یاد اون مستند می افتم که که کارهای مردم ما مخصوصا جونا چه قدر شبیه حیوون هاست
البته من خودم یه جوونم ولی هیچ وقت دوست نداشتم و ندارم که شبیه یه حیوون زندگی کنم
توی اون مستند نشون می داد که وقتی بزکوهی می خواد نظر بز ماده رو جلب کنه هی این و اونور می پره دور ماده می چرخه و تو کل اون زمان زبونشو از دهنش میاره بیرو وبه حالت آویزون نگه می داره من هر چی فکر می کنم بیشتر به این نتیجه میرسم که الان جوون ها همین کارو انجام می دن اما با یه کمی تفاوت
به اصطلاح که می خوان مخ طرف رو بزنن انقدر بهش گیر می دن و این ور واونور می کنن تا طرف عکس العمل مثبت نشون بده به نظر من که خیلی شباهت داره
توی خیابون که می رم حالم از اکثریت مردم به هم می خوره هر کسی رو که می بینی یه جوری می خواد خودشو نشون بده با غیرت خیلی فاصله گرفتیم
بد بختی مون اینه که داریم به سمت حیوونیت می ریم داریم یه حیوون کامل می شیم که از عقل هیچ بهرهای نبرده و فقط دنبال هوسشه و به هیچ چیزی دیگه فکر نمی کنیم
داریم مثل یه حیوون می شیم که براش فرقی نمی کنه کجاست و در چه موقعیتی هستش جلوی هر کس و ناکسی هر کاری بخواییم می کنیم
مدرسه دخترونه که تعطیل میشه انگار در جنگل باز شده هر کسی خودشو درست کرده و آماده هستش تا کلاس تموم بشه وبره دنبال کارش
عشق پسرا این شده که هشت نفری رو موتور بشینن و یا گاز بدن و ویراژ بدن جلوی دخترا یا اینکه یه تیکه بندازن رو رد بشن
این تمام آرزوشونه که یه دختر یه ذره نگاهشون بکنه
آخه چقدر ما باید خودمون رو کوچیک فرض کنیم
دارم بالا میارم از این همه کثافت کاری
وای بر ما.....

گضنفر جان سلام! ما اینجا حالمام خوب است. امیدوارم تو هم آنجا حالت خوب باشد.
این نامه را من میگویم و جعفر خان کفاش براید مینویسد.
بهش گفتم که این گضنفر ما تا کلاس سوم بیشتر نرفته و نمیتواند تند تند بخواند،
آروم آروم بنویس که پسرم نامه را راحت بخواند و عقب نماند
وقتی تو رفتی ما هم از آن خانه اسباب کشی کردیم. پدرت توی صفحه حوادت خوانده
بود که بیشتر اتفاقا توی 10 کیلومتری خانه ما اتفاق میافته. ما هم 10
کیلومتر اینورتر اسباب کشی کردیم.
اینجوری دیگر لازم نیست که پدرت هر روز بیخودی پول روزنامه بدهد.
آدرس جدید هم نداریم. خواستی نامه بفرستی به همان آدرس قبلی بفرست.
پدرت شماره پلاک خانه قبلی را آورده و اینجا نصب کرده که دوستان و فامیل اگه خواستن
بیان اینجا به همون آدرس قبلی بیان
آب و هوای اینجا خیلی خوب نیست. همین هفته پیش دو بار بارون اومد.
اولیش 4 روز طول کشید ،دومیش 3 روز . ولی این هفته دومیش بیشتر از اولیش طول کشید
گضنفر جان،آن کت شلوار نارنجیه که خواسته بودی را مجبور شدم جدا جدا برایت پست کنم. آن دکمه فلزی ها پاکت را سنگین میکرد. ولی نگران نباش دکمه ها را جدا کردم وجداگانه توی کارتن مقوایی برایت فرستادم
پدرت هم که کارش را عوض کرده. میگه هر روز 800، 900 نفر آدم زیر دستش هستن. از کارش راضیه الحمدالله. هر روز صبح میره سر کار تو بهشت زهرا، چمنهای اونجا رو کوتاه میکنه و شب میاد خونه
ببخشید معطل شدی. جعفر خان کفاش رفته بود دستشویی حالا برگشت
اون یکی خواهرت هم امروز صبح فارغ شد. هنوز نمیدونم بچه اش دختره یا پسره .
فهمیدم بهت خبر میدم که بدونی بالاخره به سلامتی عمو شدی یا دایی
راستی حسن آقا هم مرد! مرحوم پدرش وصیت کرده بود که بدنش را به آب دریا بندازن.
حسن آقا هم طفلکی وقتی داشت زیر دریا برای مرحوم پدرش قبرمیکند نفس کم آورد و مرد!شرمنده
همین دیگه .. خبر جدیدی نیست
قربانت .. مادرت
راستی:گضنفر جان خواستم برات یه خرده پول پست کنم،
ولی وقتی یادم افتاد که دیگه خیلی دیر شده بود و این نامه را برایت پست کرده بودم
-----------------------
پ.ن
شرمنده اگه قدیمی بود دیدم قشنگه اینجا گذاشتم

نور وجود از طلوع روی حسین است
ظلمت امکان سواد موی حسین است
شاهد گیتی به خویش جلوه ندارد
جلوه عالم فروغ روی حسین است
ذات خدا لایری است روز قیامت
ذکر لقا بر رخ نکوی حسین است
عاشق او را چه اعتناست به جنت
جنت عشاق خاک کوی حسین است

دلم انگاری گرفته قد بغض یا کریما
عصر جمعه توی ایون میشینم مثل قدیما
تو دلم می گم آقا جون تو مرادی من مریدم
من به اندازه ی وسعم طعم عشقت و چشیدم
کاشکی از قطره اشکت کمی آبرو بگیرم
یعنی تو چشمه چشمات با نگات وضو بگیرم
برای لحظه دیدار از قدیما نقشه داشتم
یدونه هدیه ناچیز واسه تو کنار گذاشتم
یادمه یکی بهم گفت هر کی تنهاست توی دنیا
یدونه نامه خوش خط بنویسه واسه آقا
کاغذ نامه رو بعدش توی رودخونه بریزه
بنویسه واسه مولاش خاطرت خیلی عزیزه
خاطرت خیلی عزیزه....

به نام خدای مهربون
سلام
هفته دفاع مقدس شروع شده دوست دارم یاد وخاطره اون دوران رو با نام سید اهل قلم شهید مرتضی آوینی زنده کنم در این پست زیاد صحبت نمی کنم فقط می خوام توی این پست اختصاصی گفته ای رو از این شهید بزرگوار رو قرار بدم
در پایین متن مستندی از این شهید بزرگوار رو براتون می زارم
عقل و عشق
عقل گفت:کنج عافیت وسلامت را رها کردن وگام در این راه پر مخاطره نهادن شرط مصلحت نیست
عشق بانگ برآورد الرحیل که دنیا خانه فناست وبه هیچ کس وفا نمی کند وچون طوفان افتراعات برخیزد خانه سست بنیاد عافیت را در هم می پیچد و ویران می کند
زمین سیاره رنجی ست که جز اهل صبر و رضا در آن مامنی نمی جویند....

پدر داشت روزنامه می خواند پسر که حوصله اش سررفته بود پیش پدرش رفت و گفت : پدر بیا بازی کنیم
پدر که بی حوصله بود تکه ای از روزنامه که عکس نقش دنیا بود را تکه تکه کرد و به پسر داد و گفت :برو درستش کن
پسر هم رفت و بعد از مدتی عکس را به پدرش داد. پدر دید پسرش نقشه جهان رو کاملا درست جمع کرده
از او پرسید که نقشه جهان رو از کجا یاد گرفتی؟
پسرگفت:من عکس اون آدم پشت صفحه رو درست کردم. وقتی آدم ها درست بشن، دنیا هم درست می شه!!!

